تمام دنیای من...

ساینا|۱۳٩٠/۱٢/٢٤| نظرات ()

با یه عشق رویایی به اوج رفتم اما نمیدونم چرا کم کم از رویا بیرون اومد و شد عادی و عادی تر...تا جایی که...

وقتی یه اس ازش بهم رسید کل تنم لرزید...قلبم شکست...منی که از همه ی اطرافیام حرف میخوردم و کوچیکم میکردن که چرا همیشه بهش راستشو میگم و گاهی دروغ گفتن بهتره،حرفی رو ازش شنیدم که خردم کرد:

  تو یه دروغگوی بی ارزشی.لیاقت خداحافظیم نداری...

اشک ریختم،خواهش کردم،حتی التماس کردم...اما نتیجش این شد که تا شب فک کنه ببینه میتونه با یه دروغگو زندگی کنه یا نه...

نمیتونستم این همه خفت و خواری رو بپذیرم...نمیگم مقصر اونه...اصلا و ابدا همچین حرفی نمیزنم...

شاید از من خطایی سر زده و خودم خبر ندارم...

به هر حال تصمیممو گرفتم...دیگه دنیامون از هم پاشیده...من و اون تا حالا به هم توهین نگرده بودیم که امروز...

باهاش بهم زدم...اون که گفته اونقد محکمه که میتونه آدمای امثال من رو راحت فراموش کنه اما من...

بی اون زنده نمیمونم...

اینجا خونه ی عشقمون بود...از اونجایی که رامین آدرسشو داره و نمیخوام دیگه حرفای دلمو بشنوه،دیگه اینجا نمینویسم...

خداحافظ دوستای خوب و مهربونم...

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

ساینا|۱۳٩٠/۱٢/٢٤| نظرات ()

میخواستم لینک این مطلبو بذارم اما نمیدونم چرا قسمت درج لینک وبلاگم کار نمیکنه...!!

پس آدرسشو میذارم:

http://pichomohre.blogfa.com/post-140.aspx

 

+بازی خیلی قشنگیه...من که خیلی دوسش دارم...

ساینا|۱۳٩٠/۱٢/٢٤| نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

ساینا|۱۳٩٠/۱٢/۱٥| نظرات ()

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

همه اندیشه ام,اندیشه ی فرداست

که می آیی,که میخندی

                              که می آیی و میخندی

من امشب هفت شهر آسمانم چراغان است

زمین و آسمانم نورباران است...

+رامینم امشب تو راهه,داره میاد...

+خدایا شکرت...

+فردا یکی از به یادموندنی ترین روزهای زندگی منه...!

ساینا|۱۳٩٠/۱٢/۱٠| نظرات ()

چند وقت بود قول داده بود عکسشو واسم بفرسته...همتون میدونین که عکس چه آرامشی میده بهم تو این شرایط...

و از اونجایی که این همسری بنده در کمال تعجب ایمیل نداره و بلد نیس ایمیل بزنه(!!!!!!!!!!!)قرار شد پستش کنه واسم...

فک کنین...ایمیل نداره...دانشجوی مهندسی کامپیوتر باشی و ایمیل نداشته باشی نوبره والا...

بهش میگم,میخنده و میگه همه میگن...حالا قرار شد وقتی اومد خودم واسش بسازم و یادش بدم...

بحثمونم که منحرف شد...میخواستم یه چیز دیگه بگما...

اونجا بودیم که قرار بود پست کنه واسم...اگه بدونین چقد لفتش داد...

هی میگفت کادوهات آماده نیس...آخه میخواد کادوی تولد و ولنتاینم واسم پس پس بفرسته...

بالاخره امروز گفت پستشون کرده...داشتم ذوق مرگ میشدم...گفتم خیلی واسه عکست ذوق دارم...

میدونین جوابش چی بود؟!گفت عکسمو ندادم,وقت نشد بدم ظاهر کنن...منو بگووو...وا رفتم...

خدایا...یکی به من بگه از دست این همسری چه کنم من؟!!!

اعتراضم که کردم گفت هفته ی دیگه خودش میاد...

آخ جووووووووووون...خودش میاد...بال دراوردم از خوشحالی...

گفت احتمال زیاد پنج شنبه میاد...

خیلی خوشحالم بچه ها...خودتون دیگه خوب میدونین من از این دوری چی کشیدم...خوشحالم که میاد...

هرچند فقط واسه یه روز کنارمه و اون یه روزم خیلی خیلی زود میگذره اما تمام وجودمم پر میکشه واسش...واسه آغوشش...واسه مهربونیاش...

وای خدایا...دلم میخواد تو بغلش اونقد اشک بریزم تا خالی شم...واسه اومدنش لحظه شماری میکنم...

بازم مث دفه ی قبل یه روز کامل راه میریم...خسته شدیم تو پارکا استراحت میکنم و بازم شونه به شونه ی هم حرکت میکنیم و حرف و حرف و حرف...

واییی...دفه ی قبل آخرش پاهای من تاول زد...اگه بدونین رامین چه حالی شده بود...

میگفت من عمرا بذارم تو اینجوری اذیت شی...محکم بغلم کرده بود و تاول پامو با سوزن پاره میکرد...آخرشم گفت خودمونیما تحمل دردت زیاده...

تا چند وقت هر بار زنگ میزد واسه پام معذرت خواهی میکرد...

اگه قرار باشه بازم به بهونه ی پام محکم بغلم کنه,دعا میکنم پام تاول بزنه...خنده داره,نه؟

قول میدم این بار آروم جونش باشم...قول میدم اینبار باهاش بحرفم و از حس و دلم بگم واسش...قول میدم...

+عاشقتم مرد من...


چند روزه همش بحث میکنیم...تمومیم ندارن این بحثا...

چند وقت یه آتش بس تق و لق به پا میشه و بعدش روز از نو,روزی از نو...

خیلی خستم...خیلی...ببینین به کجا رسیدم ک حتی دلم نمیخواد بهش بگم دوسش دارم...

+واسمون دعا کنین...


صدای گوگوش پیچیده توی سرم...چشام خیس خیسن...میبندمشون...سعی میکنم تمرکز کنم اما نمیشه...

چشامو باز میکنم و گوش و دلمو میسپارم به صداش...عجیبه,عجیب میخونه...درد منو میگه انگار...وسط گریه یه لبخند محو میشینه رو لبام...

انگار میدونست یه روز گوش میکنم این ترانه رو:"تنها پیوند من و تو دست مهربون باده..."

بغضم نمیشکنه...بقیه ی ترانه رو نمیشنوم,همین عبارت تو سرم وول میخوره..."دست مهربون باد"!!

فقط الان باد واسه من اس ام اسه...اشکام صورتمو میشورن...آروم صداش میکنم...گوشیو نگاه میکنم...

اس دارم...خودشه...بازم باد واسمون مهربونی خرج کرده...

مرسی باد مهربون...مرسی...!!

+ولنتاین خوش گذشت بچه ها؟!!!اولین ولنتاین من که تعریفی نداشت...

+دلم واسه آرامش آغوش مردونه ش تنگه...

ساینا|۱۳٩٠/۱۱/٢٦| نظرات ()

راستش یه جورایی خوشحال میشم وقتی میبینم عکس العمل من در برابر تصمیماش واسش مهمه...

وقتی فهمید چقد حساسم,از انجام دادن اون کاری که اذیتم میکرد صرف نظر کرد...

بنابراین با همیم...حتی شاید عاشق تر از همیشه...

+بالاخره امروز صبح تونستم راضیش کنم بذاره همستر بخرم...آخ جون...

+دیوونتم...

ساینا|۱۳٩٠/۱۱/٢۳| نظرات ()

این اولین ولنتاین منه...

همیشه اولین,به یادموندنی ترینه...اما من و رامین حتی ولنتاینمونم متفاوته...

با همیم...کنار همیم...عاشق همیم...اما با 7 ساعت فاصله بینمون...فاصله ای که جسممونو از هم جدا کرده اما کور خونده,روحمون هیچوقت از هم جدا نمیشه...

دوس ندارم گله کنم و نمیکنم...چون اولین ولنتاینمو با عشق مردی میگذرونم که عاشقمه...

پس ازش لذت میبرم...

شاید به نظر خنده دار بیاد اما واسش کادو هم گرفتم...اونم با چه وسواسی...

همین الان از بیرون میام...تقریبا کادوم کامل شده دیگه...

واییییییی...یه قلب شیشه ای خیلی ناز و کوچیک گرفتم که داخل یه کره که با سیم مشکی ساخته شده قرار گرفته...اینقد دوس دارم قلبه رو که نگو...

یه چیزیم گرفتم که بهش میگفتن کپسول عشق...خیلی باحاله,تا حالا همچین چیزی ندیده بودم...یه کپسول قرمز و مشکی که داخلش یه کاغذ کوچیک لوله شده و هر چی بخوای روش مینویسی...

حالا بماند که من قبلا همچین چیزایی نخریده بودم و تقریبا سرم کلاه رفت واسه قیمتشون...اما اگه بتونه لبخند رو رو لبای رامینم بنشونه یه دنیا میارزن...

دیگه دیگه دیگه...آها قبلا هم شکلات و عروسک و باکسشو خریده بودم...

باکسش قرمز و مشکیه...عروسکشم یه خرس قهوه ای و نازه که یه پولیور تنشه...شکلاتشم دراژه ست و جعبه ش فلزی و قهوه ایه...

کلا خیلی ذوق دارم واسشون...خیلی دلم میخواست رامین کنارم بود و باهاش میرفتم بیرون وکادوشو میدادم...سر به سرش میذاشتم و میخندوندمش...بعدم با نگاه نافذش نگاهم میکرد و مث همیشه میگفت ساینا تو دیوونه ای,دوست دارم...

دقیقا مث دیشب که بهم گفت خل و چل و دیوونه ی خودمی,دوست دارم...

حیف که جای بوسش تو روز عشق خالیه...

اما مهم دلامونه که با همه...همیشه عاشقش میمونم و منتظر روزیم که ولنتاینو تو خونه ی خودمون جشن بگیریم...امیدوارم اون روز برسه...

عاشقانه.عشقولانه.عشق.رویایی

+نمیدونم کادومو پست کنم یا صبر کنم تا بیاد و بهش بدمش...میترسم پستش کنم خراب شه...

+از هر کی میپرسم کنارش چی بخرم میگه دیگه چیزی نمیخرن کنارش که...!یعنی چیزی نخرم؟!!!

+کاش زودتر بیای رامینم...عاشقتم و بینهایت دلتنگ تر از همیشه...

 

 

 بعدا نوشت...:

برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

همه چی به یه تصمیم ساده بستگی داره...تصمیمی که من میدونم میخوام چی باشه...اگه درست تصمیم گرفت بازم هستیم...در غیر اینصورت همه چی تمومه...باورم نمیشه که میگم اما واقعیته...

ساینا|۱۳٩٠/۱۱/٢٠| نظرات ()

چند روزی میشه که سر رامینم خیلی شلوغ شده...

میدونم کار داره ها اما دست خودم نیس خب,دلم میخواد بیشتر کنارم باشه...گله کردم ازش و بهش گفتم ازش دلخورم...

روز بعد از این گله سرش شلوغ تر بود و خیلی کار داشت...خیلی خیلی کم اس دادیم...

منم که صبح تا عصر بیرون بودم و خیلی خسته شدم...واسه همین خیلی زود شب بخیر گفتم و خوابیدم...

اونموقع هنوز کار داشت...معذرت خواهی کرد و گفت بخواب...

نصفه شب از خواب پریدم,گوشیمو چک کردم...یه اس داشتم,از رامین بود:

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےیه زن دارم که بهش میبالم.نازه,گله.بهش افتخار میکنم.بخدا تا میتونم بهش میرسم.کاش درک کنه دارم واسه اون زندگی میسازم.ازش ممنونم.میبوسمش

راستش بعد از خوندن این اس یکم خجالت کشیدم...فک کنم یکم بیشتر باید بفهمم رامینمو...

+رامین؟!ببخش که اذیتت میکنم...

+موهای داداشی بازم داره میریزه,تیکه تیکه از سرش مو داره...واسش دعا کنین...

+نمیدونم چرا هیچوقت خوشبختی آدم کامل نیست...

ساینا|۱۳٩٠/۱۱/۱٥| نظرات ()

تا حالا شده دلتون خیلی واسه عشقتون تنگ شه و تصمیم بگیرین چشاتونو ببندین و تجسمش کنین...

که لااقل با فاصله ای که بینتونه بتونین تصویرشو ببینین؟!

میدونم که شده...چون یه چیز کاملا طبیعیه...وقتی دل آدم تنگ میشه,وقتی پر میشه از حس خواستن عشقش و اون کنارش نیست میتونه چشاشو ببنده...

چشاشو ببنده و بهش فک کنه...به لحظه های با هم بودنشون...به حس قشنگ گرفتن دستاش...به لطافت بوسه هاشون...

اما میدونین من چمه؟!صورت ماهش تو ذهنم نمیاد...تصویرش مات شده...

واسه اینه که میگم کلافم...واسه اینه که تا تقی به توقی میخوره اشکم سرازیر میشه...

درد این روزای من اینه...حتی یه عکسم ازش ندارم که دلم به اون خوش باشه...که حداقل چشای مهربونش از تو خاطرم پاک نشه...

دیشب خیلی بهونه گرفتم...بهم گفت بیش از حد حساس شدی...

ترکیدم و بهش گفتم دردم چیه...بهش گفتم تصویرت مات شده...گفت خاک بر سر من کنن...

معذرت خواهی کرد و گفت هر جور شده میاد...میاد که تصویرش شفاف شه...

حالا نمیدونم باید خوشحال باشم یا غمگین...بخندم یا اشک بریزم...

فقط کاش زودتر بیاد...کاش...

+دلم تنگ تر از همیشه س...و تنگ تر میشه وقتی سعی میکنم به چشماش فک کنم و تو خاطرم نمیاد...

+عاشقتم مرد من...

ساینا|۱۳٩٠/۱۱/۱٠| نظرات ()

امروز خیلی دلتنگشم...خیلی...

بهش اس دادم و پرسیدم کی میای؟!گفت معلوم نیس...

گفتم اگه بدبینانه ببینی کی میای؟!گفت عید,شایدم نشه بیام...

گفتم فعلا.

گفتم فعلا چون نخواستم فشار بیارم بهش,چون نخواستم اشکم وسط دانشکده در بیاد,چون کلافم از دوریش...

اما گذاشتش به حساب فشار و تلخ جواب داد...

دلم گرفته...دلتنگیم بیشتر شد,اشکم دراومد,ازشم دلخور شدم...

این روزا کلافم...کلافم از این همه انتظار...انتظاری که نمیدونم تا کجا باید طول بکشه...

+کاش میفهمیدیم...

+معذرت خواهیتو نمیخوام...میدونم پشیمون میشی و عذر میخوای اما ترجیح میدم دلخورم نکنی تا اینکه بخوای معذرت خواهی کنی...

+اسم مرا باید در کتاب گینس ثبت کنند.مدتهاست دلم هوای تو را دارد و بی هوا نفس میکشم...


راستش شب تولدم اصلا حالم خوب نبود...هر سال روز تولدم دپرسم و نمیدونم چرا...

این دپرسی باعث شد به رامینم کم لطفی کنم و تو خونه ی عشقم ننویسم که عشق من یادش بود که هیچ,کلی هم خوشحالم کرد...

قضیه از این قراره که یه شب قبل از شب تولدم داشتیم به هم اس میدادیم که یهو گفت چون میخوام اولین نفر باشم الان میگم.

و در جواب این سوال که چیو میخواد بگه,گفت:

شِکـْـلـَکْ هآے خآنومےچه خوب شد که به دنیا اومدی که شانس داشتنتو داشته باشم.تو کادوی خدا به منی.نهایت آرزوی هر پسری.از من خیلی بزرگتری.تولدت مبارک همسرم.

و این بود که از ته دل خندیدم...و یه بار دیگه عشق رو با تک تک ذرات وجودم حس کردم...

امسال روز تولدم رامین رو کم داشتم اما به امید روزیم که از اون به بعد هر روز و هر ساعت رامینمو داشته باشم...

روز تولدم دو تا آرزو کردم که امیدوارم جفتش محقق شه:سلامتی داداشم و همیشه بودن رامینم...

+و اینگونه من وارد دهه ی سوم زندگیم شدم...یکم استرس زاست این توصیف اما خب حقیقته...

+بر خلاف دیروز,امروز پرم از شور و نشاط و عشق...

+یه چیزی فهمیدم:رامین خیلی دوس داره رامینم صداش میزنم...

+رامینم؟!مرد من؟!به خاطر بودنت هم خدا رو شکر میکنم و هم ممنون خودتم...


امشب شب تولدمه...

اما تقریبا هیشکی یادش نیس...

خیلی دلگیر کننده س,نه؟!دلم خیلی گرفته...

+تولدم مبارک...!

 


این وبلاگ خونه ی عشق منه...اینجا فقط و فقط از عشقم گفتم اما یه چیزی هس که خیلی عذابم میده...

دوس دارم بیانش کنم چون دارم دق میکنم...دارم خفه میشم...

یه غم هس که من به شما دوستای گلم نگفتم.میخوام الان بیانش کنم و ازتون بخوام دعا کنین...

من یه داداش کوچولوی 12 ساله دارم...

یه تک داداش ماه و مهربون که هر چند کوچیکه اما یه مرد به تمام معناس...

اونقد دوسش دارم که گاهی رامینم بهش حسودی میکنه...

این داداش کوچولوی من الان 10 ماهه داره با بیماری سرطان خون میجنگه...

اما جدیدا یه مشکل جدید واسش پیش اومده و چشم راستش هیچی نمیبینه...

دعاش کنین بچه ها...خیلی نگرانشم...دعاش کنین...

دختر.دختران زیبا.دخترای ناز

+داداش کوچولوی من؟!محمد عزیزم همینطور قوی باقی بمون...تو میتونی به بیماریت غلبه کنی...

+خدایا...خودت کمکش کن...نگران

ساینا|۱۳٩٠/۱٠/٢٦| نظرات ()